تبليغاتX
«به نام خداوند نيكي دهش»

«به نام خداوند نيكي دهش»

مثل یادگاری

یكی بود یكی نبود یه دروغ كهنه بود

یكی موند یكی نموند حرف راست قصه بود

یكی موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا

یكی رفت چه بی وفا، با دو رنگی آشنا

اونكه موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند

نالش از دوری نبود، پشتشو دوری شكوند

زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا

با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها

اونكه موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت

قصه ها به سر رسید ، اون به عشقش نرسید

هیشكی خوابشو ندید، گل یادشو نچید

گم شدش تو قصه ها، توی شهر عاشقا

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388| |
می خواهم قایم شوم از چشم دنیا

جایی که تاریکی باشد و سکوت مطلق

جایی که پر باشد از هیچ چیز


می خواهم بروم

رها شوم از خوبی از بدی

            از تعلق، دلزدگی

           از سیاهی سفیدی

           از...

می خواهم بروم

آنجا که خالی باشد از همه چیز


نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388| |

گذشت روزگاری، از اون لحظه ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق، چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن،  خبر داری یا نه؟

هنوز شور عشقو به سر داری یا نه؟


بارها و بارها از خودم پرسیدم این بی خبری نشانه چیه؟

اینکه تو می خوای از من بی خبر باشی!

خیلی بی انصافانه است خیلی بی رحمانه...

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388| |