«به نام خداوند نيكي دهش»
مثل یادگاری
برای آگاهی و اعتماد به باور عشقت دردا که در نیم راه رسیدن، تو را از دست دادم تو را که بزرگترین و تنها موهبت خدایی تو را که برای طرح لبخندت هزار بار جان سپردن سهل است عطرت دارد از نبضم می پرد! کجایی؟ دلیل وجود من... بی خبری از تو عاقبت با من چه می کند؟ ره به کجا می گشاید؟ کار من از هفتاد هزار گل یاس گذشته کار من از هر چه غنچه ی رز سرخ و قاصدک و شقایق هست گذشته تو را به دلیل وجودت، قبل از آنکه آخرین قطره ی خون، بوی روزمرگی بگیرد برگرد! همیشه به پایان رسیدن یه حس غریبی همراه داشته نمی شه به روشنی تصویرش کرد یه جور غربت شدید... یه پوچی ناگهانی... یه شوک خالی شدن از انرژی... احساس بی تعلقی... بی انگیزگی و بی تفاوتی.... یادمه وقتی دفاعم تموم شد تا آخرین ثانیه ای که دورم پر بود از آدم و آدم، لبریز بودم از انرژی اما همین که همه چی تموم شد سست شدم و ضربان افکارم ناگهان رفت و شد یه خط صاف... دلم نمی خواست به هیچ چیز فکر کنم و کلمه ای حرفی بزنم و یا حتی حرکتی بکنم. اونقدر که اگه فرزانه نبود از روی نیمکت محوطه بلند نمی شدم و در اون سکوت و تاریکی دلخواه فرو میرفتم... پروژه اخیرم تازه تموم شده و به بهره برداری هم رسید و چقدر لحظه ی اتمام ناامیدی شدیدی یکباره روی دلم نشست. هر چند سخت تلاش کرده بودم برای رسیدن به این لحظه!! من بارها و بارها به پایان رسیدن در قعر رو هم تجربه کردم اما در قعر یا اوج، تمام شدن مقدمه ای شده برای یه شروع جدید_
ادامه مطلب
