«به نام خداوند نيكي دهش»
مثل یادگاری
عشق تو مرا بس از هرچه نعمت است عشقت که مرا سرمست غرور می کند و بی نیاز از هرچه در این دنیاست و توانا برای درهم شکستن و پیش رفتن تا هر آنجا که تایید و لبخندت را نثارم کند گاه تو را چنان دور می بینم که صدایت را نمی شنوم و می اندیشم به تو که شاید فراموشم کرده ای! و به صداقت احساسم شک می کنم وفتی شور هزاران امید بر دلم ریخت و همه شان برابر چشمانم بر باد رفت دلم چه ساده امید های واهی را باور دارد باز بی هیچ دستاویزی... مهربانا برگرد... که تنها تو قادری این کشتی به گل نشسته را با بادهای عاشقانه ات زندگی تازه بخشی. ++ درون سيـنه گورستـاني از اميــد مدفون است و هر صبحگاه و شامگاه دعایي جز اينم نيست رب اشرح لي صدري ++ الا ای باد شبگیری بگوی ان ماه مجلس را تو ازادی و خلقی در غم عشقت گرفتاران آن هنگام كه در اعماق دره هاي استيصال درمانده و سرگردانم، هرگز مرا به سوي خود مخوان؛ اگر چه مي داني سخت نيازمند پناه گرفتن زير عباي امنت هستم. ياريم كن. ياريم كن تا بتوانم بر زانوان لرزان خويش بايستم ياريم كن صعود كنم مي خواهم از اوج، در آغوش بي انتهايت رها شوم. از فراز "سرشاري" ... هنوز هم سوار مرکب خیال من تویی هنوز هم یگانه شاهکار این قلم تویی و باز… شرح هر نگاه عاشقانه ام تویی اگر که عشق؛ راز هستی است تو راز نه… که عشق هستی و تمام هستی ام تویی به شوق مرده در نگاه خویش مژده می دهم ومن ز جنس سنگریزه های بی بها هم او که هستی اش بدون تو… رسید به انتهای انتها! چه خوب بود اگر خلاصه می شدی هنوز هم تو بهترین بهانه ای هنوز هم برای از تو گفتن…. ودلیل بی دلیل من برای حذف قیدها چه نیک گرفته ای ز من… بیا…! و عطر یاس های بی قرار به صد هزارخیال خام تو بی قرار… بی قرار من! + اگر در رويايم؟ بگذار بمانم. خدايا رويايم را از من نگير كه بي آن، ديگر نمي توانم. ++ چون بید بر سر ایمان خویش می لرزم... اگر بختم دهد ياري، در آغوش تو... اي افسوس... افسوس... افسوس... به دنيا مي يايم بي اينكه نظرمون پرسيده شه. داريم زندگي مي كنيم. يه زندگي آروم و شاد و كوچيك... كه عاشق مي شيم. بي اينكه بخوايم يا حتي بفهميم. درگيرش مي شيم به گردابش مي افتيم و فرو مي ريم... و در اين فرو رفتن رشد مي كنيم. بزرگ... بزرگتر. اونقدر با رنج پيش مي ريم كه به آخر دنيا مي رسيم و زير پامون ناگهان خالي مي شه. و شك . دلايلمون نيست مي شه... دلخوشيا... و همه چي مي شه سراب. اونوقته كه هفت آسمون و زمين مي شه عين قفس... سرد و تنگ و تاريك. سالهايي كه مي گن بهترينه رفته و گذشته مثل يادگاري اي مي شه كه انگار رويا بوده شايدم كابوس به روت نمي يارم كه چقدر اين انسان عاجزه و اشك نمي ريزم درحضور كبرياييت از پشت هيچستان، مرگ راهي به وجود زده. ايستادم به اميد حلقه ي مفقودي كه به تو مي پيونده. تشنه ام خدایا... بارون رحمتت کو؟!
هر آن به یاد تو ، به مدح عشق می رسم
که پاسخ تمام انتظار صادقانه و عاشقانه ام تویی
زلال و پاک، مثل چشمه ای
برای من طلوع کن… برای من!
خروش کن درون من
که تو تمام معنی غزل، ترانه ای
غزل برای معنی تو کوچک است
و من حقیر تر از تصورت
به قدر آسمان و به وسعت دریا
برای من…!
برای من….!
برای من که یک تصور زمینی ام
هنوز هم تو برترین تصوری
هنوز هم تو بهترین ترانه ای
هنوز هم تو بهترین خیال عاشقانه ای
هنوز هم برای دیدنت دلم هزار پاره می تپد
این قلم به آسمان….
به هفت فلک بی ستاره می رسد
هنوز هم….
نشانه ی ظهور بودی
عنان اسب سرکش نگاه را!
بیا که حال وقت سازش است
بیا که دل اسیر صد هزار خواهش است
بیا که تا هنوز هم
صدای پای هر مسافری مرا به شهر خاطرات می برد
حضور هر شقایقی تو را به یاد می آورد
مرا به دشت خواب می برد
تو بی تصور… زلال من!
برای باتو بودن است… که انتظار می کشم…
که انتظار می کشم!
