تبليغاتX
«به نام خداوند نيكي دهش»

«به نام خداوند نيكي دهش»

مثل یادگاری

 

 

دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد
مجنون تر از ليلي، شيرين تر از فرهاد

اي عشق از آتش اصل و نسب داري
از تيره ي دودي ، از دودمان باد

آب از تو طوفان شد ، خاك از تو خاكستر
از بوي تو آتش ، در جان باد افتاد

هر قصر بي شيرين ، چون بيستون ويران
هر كوه بي فرهاد ، كاهي به دست باد

هفتاد پشت ما ، از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادر زاد

از خاك ما در باد ، بوي تو مي آيد
تنها تو مي ماني ، ما مي رويم از ياد...

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387| |

 

كاش مي شد از وراي پرده ها

 

با تو حرف زد؛ با تو انديشيد...

 

لحظه ها ماندن نمي دانند و صد افسوس

 

طول خط ،نشكسته باقي و گريزي نيست

 

  

 

 

 

 

 

 ++ دلتنگت هستم. به وسعت عاشقی دلتنگت هستم.

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387| |

همچون پرنده كه با شكوه به پرواز در مي آيد

بال مي گشايد و پروازكنان مي گذرد

مي چرخد و آرام بر هوا مي لغزد،

آدمي را نيز هواي پرواز در سر است

تا دور شود

راهش را بيابد

و در آرامش به جستجو پردازد

 

 

همچون پرنده كه بر زمين مي نشيند

بال جمع مي كند

دانه برمي چيند

به تور صياد و دام خطر مي افتد،

آدمي نيز بازمي گردد

آماده

تا خود را به زندگي و تقدير خويش سپارد

 

 

گاه آرزو مي كنم زورقي باشم براي تو

تا بدان جا برمت كه مي خواهي.

زورقي توانا

به تحمل باري كه بر دوش داري.

زورقي كه هيچ گاه واژگون نشود

به هر اندازه كه ناآرام باشي

يا متلاطم باشد

دريايي كه در آن مي راني.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387| |
 

 خواب چون درفکند از پایم

خسته- می خوابم از آغاز غروب

لیک آن هرزه علف ها که به دست

ریشه کن می کنم از مزرعه روز

می کنمشان شب در خواب هنوز

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387| |

 مثل ابرهاي پر بار تشنه ي باريدن

مثل درختان خميده چشم انتظار دستي براي چيدن

...

بي قرار

تاوان عشق سبز جوان و پاك

سالهاي پياپي تنهايي و انتظار و درد بايد مي بود

من اما كوچكم هنوز... براي تو

براي عشق تو

 

منتظرم مي ماني؟

 

++ یکی هست،

یکی که حرفهایش از شب های تبدار سوزان تر است.

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387| |

اي كسي كه گره هاي فروبسته كارهاي ناخوشايند به دست او گشايش مي يابند؛ و اي كسي كه تندي امواج بلاها و سختي ها، به او شكسته مي شوند؛ و اي كسي كه گذر از تنگناهاي زندگي و ورود به عرصه ي آسايش و فراخي از او طلب مي شود.

ناهمواري ها به فدرت تو هموار، سبب ها براي انجام گرفتن كارها به توفيق تو فراهم مي گردد. قلم قضا و سرنوشت [هر موجودي] به قدرت تو جاري است، و هر چيز، طبق اراده و خواست تو پديد مي آيد، و همه چيز بي گفتن تو و به اراده ات فرمانبردار، و به خواست تو، بي آنكه نهي كني، باز مي ايستد.

آن تويي كه در دشواريها و گرفتاري ها خوانده مي شوي و در پيشامد هاي ناگوار، پناهي. چز تو برطرف كننده بلايي نيست، و جز تو گره گشايي، نه!

[اي پروردگار من!] حادثه اي گران بار و طاقت فرسا بر دوشم نشسته كه سنگيني آن، مرا در هم شكسته، وبلايي بر من روي آورده كه تاب تحمل را از من ربوده است. خدايا! آن بار طاقت سوز را تو به قدرت خويش بر دوشم نهادي و به فرمان خود، به سوي من روانش ساختي. بنابراين، آنچه را كه تو بر من نهادي، بردارنده اي، و آنچه را تو بر من روانش ساختي، برگرداننده نيست. خدايا! هر دري را كه به رويم فروبندي گشاينده اي نيست، و اگر بگشايي، هيچكس را ياراي بستن آن نيست، و بر آنچه تو مشكل ساختي، آسان كننده اي، و آن كس را كه خوار كردي، ياري دهنده اي نيست.

پس بر محمد و دودمانش درود فرست، و به فضل و احسانت در گشايش را به رويم بگشاي و به قوت خود، يورش سلطان غم را بشكن و بنياد اندوه را برانداز، و با نگاه محبت و نيكي خويش در شكوايم نظر كن، و بدانچه از تو تقاضا كردم، كام جانم را شيرين ساز، و از جانب خويش، رحمت و فراخي بي رنج و زحمت، ارزاني بدار، و از سوي خود، راه رهايي از اين سختي ها را به رويم بگشا.

و مرا به سبب چيرگي غم و اندوه، از رعايت تكاليف بندگي و انجام دادن واجب ها و به كار بستن مستحب هاي خود، باز مدار؛ چرا كه اي پروردگار من! از آنچه بر من وارد گشته، در تنگنا، و به آنچه بر سرم آمده است، غمگين و اندوهناكم و تو به برطرف كردن آنچه بدان گرفتارم و به پس راندن آنچه با آن دست به گريبانم، توانايي. پس آن گرفتاري را از من بران، اگر چه سزاوار آن نيستم، اي دارنده ي عرش عظيم!

صحيفه سجاديه - دعاي هفتم

 

كنار شيشه نشستم و بيرون را نگاه می کردم. برهوت زمين و آسمان پر ستاره را. قراري نبود و اشك ها براي روان شدن بهانه نمي خواست...

 زمين زير پايم را دوست داشتم. بيشتر از هميشه به كوي يار نزديك بود. بين آدم آدم -آشناي غريب- شاد بودم اما فقط در چهره، كه عزيزي گفته بودم "اندوه مومن در دل است..." نيازمند خلوتي بودم، كنجي از حرم... نفسي گره زدن نگاه به پنجره فولاد. اما باز همراه آدم آدم خنديدم.

 هنگامه ي نماز مغرب و عشاء، روبروي ايوان آينه تنها- نشسته بودم. دلم مي خواست تا صبح بنشينم و گنبد را نگاه كنم. بعد از اينهمه سال... زير لب گفتم كجايي؟

 غروب ها تمام غربت دنيا در قدم هايي خلاصه مي شد كه بي هدف همراه خنكاي نسيم سرگردان بود. پيشخواني اذان مغرب و مناجات هزاران گنجشك لابلاي درختان كاج پاي آن گنبد فيروزه اي و گنبدهاي سبز، به رويايي حقيقي مي مانست. و نيمكت حضور مهربان تو را مي طلبيد.

 ساعت هاي آخر آسمان پر بود از ابر. طيف ابرها آنجا كه زمين به آسمان مي رسيد تيره و متراكم بود و تا بالاي آسمان پراكنده و سفيد مي شد. آن كرانه ها نور سرخ آتشيني از لاي ابرها نوميدانه بيرون مي چكيد. من غريب تر از هميشه كنار ايستگاه منتظر بودم. منتظر بازگشت. كاش باران مي باريد و بغض آسمان فرو مي ريخت. كاش مي باريد...

 سالن باريك و بلند، پنجره، برهوت زمين، آسمان بي ستاره، ترمز اضطراري، لحظه هايي كه مرا به دورها مي برد و...

 مي داني مسافر ديارت شده بودم؟ به اميد لحظه اي ديدار؟

مي داني خدا

                خیلی دوستت دارد؟

  

نوشته شده در جمعه ششم دی 1387| |