«به نام خداوند نيكي دهش»
مثل یادگاری
"نوشته شده در جمعه 11 مرداد 1387 توسـ..................." باز هم "نوشته شده ..................................................." تا هستم نمي مانم مگر در اوج هنوز هستم پس مي نويسم از روزگار هم. روزگاري كه گاه زلزله مي شود و زندگي كسي را خاك مي كند سيل مي شود و كسي زندگي اش را گم مي كند آتش مي شود و زندگي كسي را به آسمان مي برد .... روزگاري كه هرچه جفا كند، نه توان خاك كردن خاطره ها را دارد نه گم كردن دوستي ها را و نه تا آسمان فاصله افكندن دل ها را .... روزگاري كه خوبي وبدي اش يك چيز است: مي گذرد بلاخره آري رفيق مي گذرد. -------------------- نفسم تنگي مي كند و هوا نامردانه مسموم تر مي شود پر هجرت كه بيابم از غربت اين ستيزستان كوچ مي كنم به سرزميني كه نشناسم هيچكس را و نشناسد هيچكس مرا كودكاني كه آنجا هستند صادقانه دل به دوست داشتنم می بندند و من براي همه شان شعر مي خوانم مشتاقانه همبازيشان مي شوم بي پروا به هرجا مي دويم و به هر سو سرك مي كشيم صداي خنده هايمان از گوش زمان دور مي شود.... و آنگاه وقت رفتن كه برسد هراسان نمي گذارند بروم و من درحاليكه از معصوميت چشمان ابريشان بي جواب مانده ام با بغض مي گويم: "عزيزان دلم وقت رفتن است." تنگ است هوا تنگ است زمان تنگ است دلم ....
