«به نام خداوند نيكي دهش»
مثل یادگاری
سرنوشت: یه تقویم رومیزی دارم از یه دوست که هر وقت نگاش می کنم کلی کیفور می شم. دلم می خواد که بازدیدکنندگان بزرگوار این پنجره کوچیک هم شریک کیف ما شن. اما هر چی فکر می کنم به نظرم یه جورایی لوس می شه اگه کلشو یه جا بذارم. امروز راه حل نسبتا خوبی به ذهنم رسید. اینکه نوشته ی هر ماهشو تو یه مناسبت عزیز -مثه امشب که لیلة الرغائبه- پست کنم. و برای دسترسی به کلش از قسمت آرشیو موضوعی وبلاگ استفاده کنم. امیدوارم مقبول واقع بشه! -------------------------------------------------------------------------------------- روزی از روزها برای تماشای طلوع خورشید زود تر از حد معمول از خواب بیدار شدم. وه! زیبایی آفرینش خداوند خارج از دایره توصیف بود. همانطور که نگاه می کردم خدا را به خاطر افرینش آن همه زیبایی می ستودم. ---------------------------------------- تنها خداست که می داند سردی و تلخی روزهای مبارزه را... و روزهای سختی که در پی قطره ای قرار به طوفان بی قراری گرایید. کاش دست تقدیر اینهمه فاصله را رقم نمی زد شاید می توانستم گوشه زخمی را مرهم شوم. دوام بیاور! ای کوه... --------------------------------- از سفر برگشته بودند اما تمام عمارت خالی و مخروبه شده بود نیمه های شب بود و تاریک. در محوطه حیاط سنگ قبری توجه شان را به خود جلب کرد آشفته برگهای خشک را کنار زدند و گور دسته جمعی عمه پیرشان و خدمه را یافتند. باد صدای زوزه گرگ و جیغ زنی را از دوردست ها می آورد. یکی از آنها به طرف در ساختمان به راه افتاد و دیگری در پی اش اصرار می کرد "وقتی هوا روشن شد برگردند" اما او جواب داد: - شاید در غیاب ما کسی خواسته اینجا را تصرف کند. دوستش با حالتی وحشت زدده پاسخ داد: - پس حالا ما مانع انها هستیم بیا هر چه زودتر برگردیم. اما او بدون توجه به حرف دوستش به راه خود ادامه داد. صدای توام زوزه گرگ و جیغ زنی هنوز هم گاه و بی گاه شنیده می شد. آنها با احتیاط از پله های داخل، خود را به طبقه بالا رساندند. همه جا تاریک بود؛ تاریک و ساکت. ناگهان صدای پایی شنیدند. به سرعت پله ها را رد کردند و به داخل سرسرا رفتند و گوشه ای پنهان شدند. در ِ سرسرا با حالت مخوف و یکنواخت تکان خورد و ناگهان به شدت، و با صدای مهیبی بسته شد. ... خودم: انگار دیواری از انرزی ازمن گذشت و روحم رو به شدت پرتاب کرد. و روحم مثل فنر کش اومده ای سریع و وحشت زده به جسمم پناه اورد. و آن گاه من چشمام رو باز کردم. قلبم به شدت می زد و صدای نفسام توگوشم پیچید. ومن در بهتی مردد بین خنده و گریه گفتم:"خواب می دیدم." هنوز قلبم نفس راست نکرده بود که متوجه شدم تمام اون صداهایی که در خواب شنیده بودم رو هنوز به وضوح می شنوم! مرد ترسو تقریبا با فریاد به دوستش گفت: - یا مریم مقدس! بیا از اینجا بریم. - ساکت شو لعنتی بذار ببینم چه کار باید بکنم. نفسام به شماره افتاد. صدای باد، جیغ زن، و زوزه ی گرگ... هنوز هم می آن. نه خواب نیستم؛ صداها واقعی اند. با شدت از روی تخت پریدم در حین بلند شدن چیزی جفت گوش هام رو کشید! قلبم انگار دیگه از کار افتاده بود ولی روحم از ترس ولم نمی کرد و چهار چنگولی منو چسبیده بود. چشام از حدقه بیرون زده بود نفسم که تو رفته بود بیرون نمیومد. خواستم کمک بخوام اما حتی صدام هم در نیومد! در آخرین لحظه بین مرگ و زندگی دست و پا میزدم که یهو چیزی شبیه صاعقه مغزم رو روشن کرد و تمام افکاری که در هم می لولیدند و شیفت-دیلیت کرد و من به یاد اوردم... بی رمق مثل جنازه ای افتادم روی تخت. چند دقیقه بعد... زیر پتو مچاله شده بودم لبه پتو رو قرص تو مشتم گرقته بودم و با اینکه تو عمرم اینقدر نترسیده بودم ولی با چشمانی باز که به نقطه ی نامعلومی خیره بود با ترس و اشتیاق بقیه گفتگوی اون دو نفر و گوش دادم... تا اینکه: - شنوندگان عزیز، بقیه رمان را در شب های بعد بشنوید. اینبار قبل از اینکه خوابم ببره پیچ رادیو رو چرخوندم و هدفون ها رو از گوشم بیرون کشیدم. چند دقیقه بعد... درخواب هفتم سیر می کردم... --------------------------- به چه مانند کنم ترا به شعف، به شوق به شکفتن، به شادی به ایمان، به اخلاص به گذشت به نجابت به نور به نیایش به نماز به چه مانند کنم ترا که تو خوبتر از آنی (؟) ------------------------------------------ مهربانم! نگاه به چهره ی زیبایت و دریافت امیدهایی که به من بسته ای ادمی را قادر می سازد به جنگ تقدیر بشتابد؛ تو استوارترین تکیه گاه زمینی؛ و آغوشت امن ترین و آرامترین جای دنیاست. جز حضورت دلگرمی دیگر نخواهم و بی تو زندگی را؛ که دنیای بدون تو بوی روی است و رنگ ماتم. تک ستاره قلبم! بگذار شب با بدرقه ی لالایی ات به عمق خواب کوچ کنم و سپیده دم با صدای مهربانت بیدار شوم تا رهگذران عبور مرا دریابند بگذار در صبح سپید موی مواجت راه آسمان را بجویم بگذار قلبم را فرش راهت کنم، -ناچیز- فرش قدومی که بهشت انتظارش را می کشد بگذار اشک هایم را بر دامنت رها کنم از بود و نبود و باز نوازش انگشتانت را در لابلای موهایم احساس کنم تنها تو قادری سینه ام را بشکافی و قلبم را از آن تنگین قفس بیرون کشی و آزاد کنی تمام دردها و رنج ها و رنجش هایی که لشکر لشکر آنجا بیتوته کرده اند تنها تو قادری... دوستت دارم مادر! در شبان غم تنهایی خویش ابر خاکستری بی باران روزها شوری داشت کاستن داستانها دارم آخرین شعریست که فرستاد در آن روزهای خوابزدگی؛ برای آخرین بار زمزمه اش می کنم دیرگاهی است گذرش از زندگیم و در پی ان علم غیب نداشتنم توجیه صدور هر گونه مجازاتی برایم شده آنگاه آن رویای عجیب... هنوز یاداوریش حس غریبی را القا میکند. صورتی جوان با گیسوانی سپید... و دیری نپایید... ومن صبوری ها کرده ام تجربه فهم را؛ سخت ترین و عادلانه ترین و ظالمانه ترین تقاص را .>:<. و روزگاری بر من گذشت. اکنون شدت مجازاتهایم، توجبه هر گونه طغیان، جنبش و انقلاب درونیم بدان. ای روزگار! ای روزگار جفاکار! به جرم کدامین ناکرده گناهی مستحق چنین کیفری شدم؟ به تاوان کدامین لحظه غفلت حکم بک عمر ندامت صادر می کنی؟ می گذارم، می گسلم، می گذرم، که "باید" گذاشت، گسست، گذشت. من تازه متولد شده ام. شاید روزی موحد شدم. موحدی مطمئن شاید روزی مسلمان شدم. شاید روزی شیعه شدم. شاید روزی برسم به نقطه ای از پارسال ،نه، به ابتدای امسال و یا به قبل از این نقطه یا که حتی به چند لحظه پیش... شاید. ---------- حس می کنم با ذره ذره وجودم، احساس می کنم با تمام روحم: باور کرده ام فبیح ترین کارهایی که بر پایه اعتقادی راسخ است، محبوب تر از دلاویز اعمالیست که پس و پیشش یک رنگ نیست. آنها که ساده اند به خدا نزدیک ترند و خدا ساده ترین سادگی هاست. الله الصمد تو پر است و یک دست و یکنواخت... و روح تشنه سادگی ست و هرگز ماندن در منجلاب پارادوکس و گرداب سرگردانی را دوام نخواهد اورد حتی با وجود انبوهی از جاذبه ها سادگی... سادگی... نه به معنای حمافت که به معنای یکدستی یکرنگی یک رویی افشاگری برداشتن صورتک های راست و چپ، جلو و عقب، خط زدن ملاحظه ها و محافظه ها...![]()

![]()
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها رابرداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !عاقبت مرد ؟
افسوس
ککش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خک گذشتی همه جا ؟
آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” آی
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کن پنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
