«به نام خداوند نيكي دهش»
مثل یادگاری
بسمه تعالي خدایا، به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، مذهب بی عوام ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی ، مناعت بی غرور، عشق بی هوس ، تنهايي در انبوه جمعيت ، دوست داشتن بي آنكه دوست بداند ، روزي كن! خدايا، مرا با ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان ، اضطراب هاي بزرگ ، غم هاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن . لذت ها را به بندگان حقيرت ببخش و درد هاي عزيز به جانم ريز! خدايا، انديشه و احساس مرا به حدي پايين مياور كه زرنگي هاي حقير و پستي هاي نكبت بار و پليد شبه آدم هاي اندك را متوجه شوم ، چه ، دوست مي دارم بزرگواري گول خور باشم تا ، همچون اينان ، كوچكواري گول زن! ---------------- سه دهه از خاموشى آن صداى آرام و دلنشين كه از دلى سرشار بى قرارى و اخلاص برمى خواست، مى گذرد. در اين سه دهه هميشه بيست و نهم خرداد دلمان را به آرامگاه خلوت پشت ديوار زينبيه برده است. حتى روزهايى هم كه بيست و نهم خرداد نبوده و یاد او در دلمان زنده شده است ، باز به ياد بيست و نهم خرداد و آن هجرت غريبانه و مظلومانه و سبز و سرخ افتاده ایم و به یاد آن گورستان خلوت چشم هايمان را با ابرها همسفر کردیم. یقینا هیچ کس به شیوایی دکتر مصطفی چمران برای دکتر علی شریعتی مرثیه سرایی نکرده است: بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند، گرفته کولبارزاد ره بر دوش، فشرده چوبدست خیزران در مشت، گهی پر گوی و گه خاموش، در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند، ما هم راه خود را می کنیم آغاز. بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین من اینجا بس دلم تنگ است. بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی فرجام بگذاریم م.امید آرمیدن کج قفس چه دلخواه است و نغمه سرایی چه مباهات انگیز، برای پرنده گانی که رنگ آسمان ندیده اند و چه تنگ است گستره ی آسمان با تمام زیبایی و بی کرانگی اش برای آن پرنده که تجربه ی پرواز در کهکشان داشته... یک عمر آرمیدن کنج قفس یا یک بار تجربه ی پرواز در کهکشان؟ یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
پ.ن۱: شعری از دکتر افشین یدللهی پ.ن۲: مراسمی به مناسبت شهادت حضرت زهرا(ص) در حال جریان بود و من یه گوشه ی نماز خونه نشسته بودم ۱باره و ۳باره و ... sms شو می خوندم که یهو متوجه شدم اونطرف نشسته. سریع خودمو جمع و جور کردم و سرومو انداختم پایین. همونطور که با احتیاط نگاش می کردم تو دلم گفتم خبر داری دلم برات تنگ شده؟ یکم بعد چادرشو کشید تو صورتش. انگار غم عظیمی به دلم هجوم برد –آمیزه ای از اشتیاق و دلخوری- تو افکار خودم گم شده بودم که متوجه شدم نیست. دیگه نفهمیدم چطور گذشت تا من خودمو بهش رسوندم... فهمیدم همه ی آدما در حال نوسانن که رفتاری متناقض نشون میدن چون گفت: "وقتی رفتی خیلی گریه کردم!" دیگه پیشم نبود اما احساس می کردم خیلی آروومم. _آرامش امواج بعد یه توفان سنگین_ پ.ن۳: دیروز عصر قدم که میزدم و بوی بارون و تا ته توی ریه هام پر می کردم به این فکر می کردم که رنج کدورت سنگین ترین رنج هاست گاهی لازمه بارونی بزنه و سنگینی غبار و بشوره.
قسمتی از درد دل علی (ع) با پیامبر بعد از دفن بانویش، فاطمه(ص) لحظات می آیند، هستند و می روند من نه بزدلم نه طغیانگر ... //در حال نوسان خدایی دارم که یکتاست...یکتای یکتا او هست و من و لحظه هایی که به سویم سرازیر می کند فرصتی برای تعالی ...برای //در حال نوسان و هر چه جز او مردابی است متعفن که کریه است و کراهت بار یا سرابی ست که تنها می توان از دیدنش لذت برد یا چراغی که از وجودش بهره گرفت و یا //در حال نوسان و شیطان گو باش! باک نیست، سنگ که هست و تعقل پدید اور هدفی با شکوه و مسیری با شکوه تر و احساس زیبنده راه است و راه غلبه بر حد زمان و مکان دلبستگی توهمی باتلاق گون //!؟! وابستگی حقیقتی ناگزیر و خط تمایز خالق و مخلوق مرز بین دلشادی وغم //در حال نوسان سهم اسمان و ستاره گان //در حال نوسان مرگ و زندگی //در حال نوسان و من؛ یکتا بنده و خدای من، و باز خدای من که سری است ناپیدا؛ رازی ست خوش او هست و من، و همه ی چیزهای خوب. سلام دوستان؛ دارم دنبال یه دوست قدیمی می گردم. سخت محتاج دعای شما هستم. تفعلی می زنم به دیوان حافظ: در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع دلم خیلی روشنه
ادامه مطلب
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت_
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
...![]()
