«به نام خداوند نيكي دهش»
مثل یادگاری
طبقه سوم منتظراستاد رمزنگاری بودم گروه هم دقیقا خبر نداشت کی می اد. از پنجره ای که از طبقه اول تا اینجا کشیده شده بود بی هدف بیرونو نگاه می کردم که سایه ی یه هواپیما، به بزرگی کادر پنجره کف خیابون افتاد و خیلی سریع رد شد. همیشه گذر سایه ای مبهمو می دیدم اما الان، برای یه لحظه، کلشو یه جا دیدم. بدون اینکه سایشو حس کنم! برگشتم و افرادی که مثه مولکولای هوا هر کدوم یه طرفی می رفتن و از نظر گذروندم. استاد و از دور دیدم داره در اتاقشو باز می کنه. راه افتادم و آروم با خودم گفتم: "شاید فراقی که در این روزها ناچار به پذیرش آنیم خود سودمند باشد چیزها ی بسیار بزرگ را تنها می توان از دور دید." پ.ن: جمله ای از جبران خلیل جبران ... آیا "نه" یکی "نه" بسنده نبود که سرنوشت مرا بسازد؟ من تنها فریاد زدم: "نه" من از فرو رفتن تن زدم. صدایی بودم من، شکلی میان اشکال، و معنایی یافتم... من بودم و شدم نه زان گونه که غنچه ای، گلی، یا ریشه ای که جوانه ای، یا یکی دانه که جنگلی. راست بدان گونه که عالی مردی، شهیدی؛ تا آسمان بر او نماز برَد. من بی نوا بندگکی سر به راه نبودم و راه بهشت ِ مینوی من بز رو طوع و خاک ساری نبود. دیگر گونه آفریدم. ... ا.بامداد
بهترین شعری ست که میدونم؛ همراه هزار لحظه ی تولد، رویش و رشد تقدیم به تو. السلام علیک یا رسول الله السلام علیک یا خلیل الله السلام علیک یا نبی الله السلام علیک یا رحمه الله السلام علیک یا حبیب الله ... پ.ن: دوری پیامبرم... چون پرتابی بر امواج پر تلاطم خاطرات بود... پر از شور و هیجان، لبریز از ترس و نگرانی، معجونی از احساسات متناقض... رها بر سطح امواج، لحظه ای بر اوج، و لحظه ای بر قعر! رام کردنش خیالی باطل و تعادل، تنها راه گریز از قمار-هیچ شدن- باد شرطه هنوز می وزد؛ اکنون تا ساحل راهی نیست. جایی که امواج، قرار یابند؛ من به ثبات خواهم رسید. دلم، قسمتی از من است؛ و شاید، تمامی من است! که بی آن به عدم می پیوندم – باری؛ هر آنچه اینجاست چیزی نیست. جز برای دلم... اى پروردگار من، بر ناتوانى بدنم و نازكى پوست تنم و باريكى استخوانم رحم كن اى كسى كه آغاز كردى به آفرينش من و به ياد من و به پرورشم و به احسان و خوراك دادنم اكنون به همان بزرگوارى و كرم نخستت و سابقه احسانى كه به من داشتى، مرا ببخش. اى معبود من و اى آقاى من و اى پروردگارم، آيا تو به راستى چنانى كه مرا به آتش عذاب كنى پس از اينكه به يگانگيت اقرار دارم و دلم به نور معرفتت آباد گشته و زبانم به ذكر تو گويا شده و نهادم به دوستى تو پيوند شده و پس از اعتراف صادقانه و دعاى خاضعانه ام به مقام بنده پرورى و ربوبيتت ؟ بسيار دور است ! تو بزرگوارتر از آنى كه از نظر دور دارى كسى را كه خود پروريده اى يا دور گردانى كسى را كه خود نزديكش كرده يا تسليم بلا و گرفتارى كنى كسى را كه خود سرپرستى كرده و به لطف پروريده اى پروردگارا از تو مى خواهم به حق خودت و به ذات مقدست و به بزرگترين صفات و اسمائت كه اوقاتم را در شب و روز به ياد خودت معمور و آباد گردانى؛ و به خدمتت پيوسته دارى؛ و اعمالم را مقبول درگاهت گردانى، تا اعمال و گفتارم همه يك جهت براى تو باشد، و حالم هميشه در خدمت تو مصروف گردد. اى آقاى من، اى كسى كه تكيه گاهم او است اى كسى كه شكايت احوال خويش به درگاه او برم پروردگارا پروردگارا پروردگارا ... فرازی از دعای کمیل به نام آن که جان را فکرت آموخت چراغ دل به نور جان برافروخت ز فضلش هر دو عالم گشت روشن ز فیضش خاک آدم گشت گلشن توانایی که در یک طرفةالعین ز کاف و نون پدید آورد کونین چو قاف قدرتش دم بر قلم زد هزاران نقش بر لوح عدم زد از آن دم گشت پیدا هر دو عالم وز آن دم شد هویدا جان آدم در آدم شد پدید این عقل و تمییز که تا دانست از آن اصل همه چیز چو خود را دید یک شخص معین تفکر کرد تا خود چیستم من ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد وز آنجا باز بر عالم گذر کرد جهان را دید امر اعتباری چو واحد گشته در اعداد ساری جهان خلق و امر از یک نفس شد که هم آن دم که آمد باز پس شد ولی آن جایگه آمد شدن نیست شدن چون بنگری جز آمدن نیست به اصل خویش راجع گشت اشیا همه یک چیز شد پنهان و پیدا تعالی الله قدیمی کو به یک دم کند آغاز و انجام دو عالم جهان خلق و امر اینجا یکی شد یکی بسیار و بسیار اندکی شد همه از وهم توست این صورت غیر که نقطه دایره است از سرعت سیر یکی خط است از اول تا به آخر بر او خلق جهان گشته مسافر گلشن راز
پ.ن: چیزای زیادی برای پست این هفته در نظر داشتم جز این، که انتخاب شد... هفته ی که چقدر کش اومد! چاره ای نیست.

