«به نام خداوند نيكي دهش»
مثل یادگاری
اوه خداي من نگو آره نگو اشتباه كردي نگو عشقت بي سرانجامه خداي من حالا كه عاشق شدم نگو....نگو خدا، خدايا ميدونم قبلا اون عاشقم بوده حتي اگه نه براش فرق ميكردم. خدايا عاشقم كرد و رفت اسيرم كرد . آزادانه رفت؟ خدايا آيا دلش هنوزم ميتپه برام؟ يا از وقتي اومد اينجا............. خوب می دونی از وقتی رنگی شد دیگه جز اون به کسی فکر نکردم دیگه ته رویام اون بود حالا هم خیلی سخته که بخوام فراموشش کنم . خدایا يه خبري یه روزنه امیدی یه نشونه ای. تو اضطراب اين شك نذار كه بيشتر بمونم اگرم نه اگرم اينا همش توهم و انتظار غبار بي سوار بوده پس حداقل كمكم كن اولين عشق واقعيمو فراموش كنم عشق خيالي عشق بي حاصل بي سرانجام عبث اما پاك در اين صورت خودمو تو يه بيابون وسيع و بي انتها مي بينم با يه آسمون سياه و بي ستاره بالا سرم گيج مبهوت و درمانده موندم ك حالا از كدوم طرف برم پشت سرم به ظلمت پیوسته و ترسان از آینده مبهم. تنها امیدم تویی.. تدبير كنم هر شب تا دل ز تو برگيرم چون روز بر آرد سر مهر تو ز سرگيرم دل با تو بر آميزم، كاميخته اي با جان جاني دگرم بايد تا يار دگر گيرم حالم خیلی بهتر شده دیشب اگه اشکام مهلت می دادن یا دور و برم خلوت بود که کاری بکار بیرونم نداشتم شاید دفترم جوابگوی شنیدن حرفام نمیشد. در هر صورت دیشب گذشت الان خیلی احساس بهتری دارم. صبح یه تصمیمی گرفتم دیگه در مورد این موضوع فکر نکنم به خدا که گفتم توکل به خودش اسم رسولشم نمیارم. خدا جون نمی خوام بگم از رحمتت نا امید شدم نه هیچ وقت. می خوام بگم در موردش خیلی بهت گفتم تو به آقایی خودت ببخش. من بی جنبه ام دیگه ظرفیت گداییم بیشتر از این منجر به نابودیم می شه مطمئنم که از صدق حرفام باخبری و درکم می کنی مطمئن باش که تو راهتم حتی باوجود این تصمیم بازم دست بکار نمی شم. خدای من بحق همه چیزایی که اگه به اونا قسمت بدم بی جوابم نمی ذاری هی منو نداز آخر صف که فردا و فردا و فردا به کارم رسیدگی کنی.
سلام
سلامي به حرارت نفس و چشمام بتو
با فشار قلب و بغضم. چه خبر خداي من؟ اون بالا نشستي و فقط منو نگاه مي كني؟ نميدونم
عكس العملت از ديدن كاراي من چيه شايد مي ختدي شايدم اصلا برات مهم نيس واقعا چرا بايد
مهم باشه من از يه پشه هم كوچيك ترم از اين همه چيزاي خوبي كه آفريدي اونقدر زياد آفريدي
اونقدر محكم تر از من كه ساقه نازكم در مقابل تنه تنومند بقيه آفريده هات از مو هم باريك
تره. چرا چرا بايد برات مهم باشم؟
نمي دونم بهم ياد دادن بخاطر اينكه مهربوني رحيمي قادري خدايي. تو خدايي. اما مدتيه
احساس مي كنم فراموشم كردي يا هلم دادي تو يه بازي و حالا هم شدي تماشاچي شايدم يكم
بعد حوصلت از يكنواختي ممتد غم و غصه هام گريه هام و تنهاييام و همه ي اين جور چيزايي
كه زندگيمو تشكيل داده سر رفت و ديگه باقي فيلمم نگاه نمي كني
خدايا ازت گله دارم! اگه الان
داري حرفامو گوش مي كني شايد از سر تمسخر پوزخند بزني يگي اينو بچه پررو! از ما از
خداي خودش مي خواد گله كنه شايدم اخم كني بگي برو بابا حالتو ندارم بار اولت نيس.
شايدم بخواي انتقام بگيري اين بندم حسابي گستاخ شده بايد كه ادبش كنم
خدایا... صدام بهت می رسه؟؟؟؟؟
++ حالا که تک تک وعدههای ریز و درشت دلم بی سرانجام موند، می فهمم روز مبادا یعنی کی...
++ دستم رو بردم طرف آسمون. منتظرم. منتظر اولین برف زمستونی....
سلام خداي بزرگ خداي مهربون سلام بهترين. نميدونستم، يعني ميدونستم هر كاري از دست شما برمي آد اما نمي دونستم منم يه روز جزو گلاي باغت كه هواشو داري به حساب بيام فكر ميكردم كمتر از خارم كه حتي از توجهت براي زدودنش هم بي نصيب. به خودم ميبالم افتخار ميكنم توي آسمونا توي كهكشونا سرمست و غبراق مي چرخم و ميرقصم چون خدا بارونم داده باروني فقط و فقط بخاطر من. باورم نمي شه نه اينكه وسعت رحمتت كمه نه لياقت من ظرفيت من اونقدر كمه كه هيچ وقت فكر نمي كردم منم شامل معجزه بشم. اما رضا مخلصتم همه جوره چقدر خواب بودم و گمراه كه حواسم نبود همسايه اي به اين بزرگي دارم امام رضا امام زمان خداي مهرنونم مي دونم لايق همچين موهبتي نيستم بزرگي اين بخشش از درك من خارجه و حتي نميدونم چه طور بايد تشكر كنم تا ذره اي ذره اي شكر نعمت كرده باشم. خدايا به اندازه ي همونايي كه قسمت دادمت به دوستداشتنشون و دوست داشتنت ازت ممنونم به اندازهي بي نهايت ترين چيزي كه از تخيل من فراتره متشكرم به اندازه ي هرچي بگم فقط اپسيلوني از نعمتت تشكر كردم .خداي بزرگم هنوزم ميخوام من بنده پررو و سمجي ام و ديگه فقط از تو مي خوام چون شيريني خواستن از خودتو بهم چشوندي توكل مي كنم به تو و مي خوام از حالا به بعد هم كمكم كني اول بايد درك كنم نه اول باد از بهت در بيام و باور كنم بيدارم بعد بايد كه عظمت اين نعمت رو درك كنم بعد هم بالا بردن ظرفيت خودم براي پذيرش جنين نعمتي تا ....
امام رضا مي دونم هيچ وقت يادم نمي ره اما مي خوام توي اين دفترچه لطفي رو كه بهم كردي ثبت كنم يادمه روزي كه اون خانم بهم تسبيح داد و نذر كردم شبش رسول اومد خونمون وقتي فهميدم باورم نمي شد و هر لحظه كه مي گذشت هجوم نا اميدي همه ي وجودمو ويران مي كرد. تا اينكه اين چهارشنيبه نذرم ادا شد و الانم باورم نمي شه به اين سرعت حاجتمو از خدا خواستي چقدر زيبا به بهترين ممكن فرداي همون روز -يعني ديروز-نامه اش اومد و من باورم نمي شد لحظه هام واقعي باشه انگار قسمتي از وجودم گه گم شده بود لابلاي بوي كاغذها بين تپش هاي سريع قلبم قرار مي گرفت ...
خدايا حالا كه رسولو نزديك مي بينم مي خوام كه كمكم كني و به من هم اخلاق و علم و زيبايي و ... بدي تا احساس حقارت و كوچيكي نكم تا منم همپاي اون جلو برم و هر دو باعث تكامل هم بشيم...
